وقتی همه تجربه هات جدیده داری زندگی میکنی، که جوونی و خیلی راه داری تا تهش. اما روزی که کسی کنار دستت نشست و یهو گفت خدایا صبر بده خدایا یه صبری بهم بده خدایا صبر... و همینطور با حال و هواش پرتِ چاهِ ویلِ گذشته ات شدی و با یه لبخندِ محو یادت اومد روزایی که دقیقا همینطوری سرتو گرفته بودی بالا و هی تکرار میکردی خدایا صبر بده بهم، و سر کدوم ماجرا بود؟ بعدش مردم یا دووم آوردم؟ بهش بگم خدا بهت صبر میده و تموم میشه این روزات، تو میمونی و یه خاطره از مردن و زنده شدنت (اما زنده موندنت) یا نگم؟!
این و امثال این یعنی دیگه تجربه هات نو نیست، خاطره است زندگیت آروم شده، یعنی بهت ثابت شده خیلی از نرسیدن ها و نداشتن ها نمیکشدت. که حتی اگه به این جای زندگی رسیدی آدم خطرناکی هستی، چون دیگه ترسِ از دست دادن نداری، و حتی شوقِ دل بستن نداری...
برچسب:
نویسنده: باران نظری
تاريخ: يکشنبه
7 آبان
1396 ساعت: 11:41