چشمای سیاه کوچولوش باهام حرف میزنه، خودش سکوت محضه. چشماش التماس میکنه داد میزنه، دلم میسوزه میگم گور پدر غرور، گور پدر تمام بایدها و نبایدها، بغلش میکنم، اما نوکم میزنه و از بغلم پر میزنه و فرار میکنه... من ولی خوب میدونم که تناقض اون چشما و اون تن سرد برای چیه؛ میمونم و برای دلِ کوچولوی وحشتزده اش قصه میگم تا آخر شبای زمستون. که اگه کنارش نمونم از سرما میمیره. از مرگش میمیرم...
برچسب:
نویسنده: باران نظری
تاريخ: پنجشنبه
6 مهر
1396 ساعت: 23:32